دل نوشته ها
من چقدر خوشبختم ......... همه چی آرومه  
لینک دوستان
سلام سلام
با سلام

یه ساعت پیش یه هو دلم برا وبلاگم تنگ شد.اومدم خوندم.دیدم که خوب که می نوشتم.حداقل برا هلسا یادگاری می موند.الان دیگه هلسا بزرگ که چه عرض کنم خانوم شده.با چند تایی از شما تقریبا هنوز ارتباط دارم ولی خیلی از هم دور شدیم و بینمون فاصله افتاده.باید اینجا یه گردگیری بشه.ایشالله فردا سر فرصت میام به تک تکتون سر می زنم.از این به بعد هم سعی می کنم هر چه که یادم میاد بنویسم.

البته تا الان تغییرات زیادی داشتیم تو زندگی که اینجا ثبت نشده

یکی اش که نه ساله شدن گل دخترمونه

بعدی فارغ التحصیل شدن من و کامیه

سوم تعویض ماشینمونه

چهارم .........

پنچم.........

ووووووووووو خیلی چیزا هست شاید نشه گفت بگذریم.

خدا رو شکر همه چی رو به راهه.25 دی ماه تولد هلسا خانومی بود که چون روز بعدش عازم قشم بودیم فرصت تولد گرفتن با همکلاسی هاش مثل سال قبل نشد.هلسا خیلی دوس داشت ولی بهر حال مسافرت رو هماهنگ کرده بودیم و نمی شد کاریش کرد.مخصوصا ترم زبان هلسا هم تموم شد همون 25 دی و یه هفته ده روزی تا ترم جدید فرصت داشتیم.

بعد از امتحان هلسا رفتیم قنادی و یه کیک تولد گرفتیم و بادکنک و شمع و .....یه پذیرایی ساده عصرونه و رفتیم خونه مامان جون که عشق هلسا و ماست

اونجا بادکنک ها رو باد کردیم و شمع روشن کردیم و آهنگ گذاشتیم و ......

مراسم به جا آوردیم

روز جمعه حرکت کردیم سمت بندر.ساعت 11 حرکت کردیم تقریبا 6 عصر رسیدیم.واااااااااااااااای که چه هوا بهاری بود

یعنی باور کردنی نیست اینجا که اینقدر سرده یه هو بند عید و بهاره.البته هنوز عید اینجا سرده.میشه گفت بندر اردیبهشت بود.معرررررررررررررکه

بین راه هم که برا نهار وایسادیم تو پارکش دریاچه داشت و هلسا کلی برا خودش ذوق کرد

رفتیم مهمانسرا استراحتی کردیم و ده بپر برا خرید

اونشب یه عینک آفتابی خریدم و کفش

بعد هم بازار ماهی فروش ها یه ماهی بزرگ خریدیم و دادیم پاک کردن و خورد کردن و اومدیم نصفش رو همون شب زدیم و نصفش رو هم فرداش سرخ کردیم و همرامون برداشتیم

صبح شنبه حرکت به سمت قشم.تو راه هم بندر گچین

تا لندیکراف آماده میشد ما ناهار خوردیم و بعدش هم که 30 دقیقه ای رو دریای نازززززززززززززز خلیج فارس بودیم.ووووووووووووای که چه لذت بخش بود.

وقتی رسیدیم جزیره رفتیم مستقیم قشم تقریبا 45 کیلومتری راه بود.

در هتل که مستقر شدیم یه استراحت جانانه کردیم و از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت پاساژ گردی

هتل کنار سیتی سنتر بود.برا شام شاورمای لبنان گرفتیم رفتیم طبقه 3 سیتی سنتر شهربازی.بعد هم خرید و خرید

روز بعد رفتیم دریا و کلی خودمون رو شن و گلی کردیم.خیلی حال داد.برا خودم کلی لب دریا آهنگ خوندم.

دست همو گرفتیم و تا یه جاهایی تو آب رفتیم.البته جرات شنا کردن نبود.همش کف دریا سنگ بود

برا ناهار برگشتیم و عصر هم پاساژ گردی و خرید.این سفر خیلی چیزا واسه خودم گرفتم ولی برا هلسا خیلی خریدی نشد.آخه همه چی داره جیگگگگر مامان

کامران هم کلی برا خودش خرید کرد

روز بعد که از قراری میشد دوشنبه(وای چه زود گذشت) رفتیم به سمت دلفین ها . اونجا هم 45 کیلومتری فاصله داشت.به دلیل طوفانی بودن دریا اسکله تعطیل بود و نمی شد به آب زد.انداختیم رفتیم درگهان.کم نمی آوردیم اصلااااااااا

درگهان هم که کلی پاساژ برا گشت و گذار و .....

اول رفتیم یه چلو جوجه کباب بر بدن زدیم و بعد هم دنبال خریدهامون

شب برگشتیم قشم

روز سه شنبه رفتیم سمت دره ستارگان و بعد هم دایناسورها و بعد هم دلفین ها

وای همه اینا به کنار این دلفین هااااا معرکه بود

از ساعت 12 تا 2 و نیم تو دریا سوار قایق بودیم و قایق ران می گازوند. هم گروهی هامون آهنگ های مرتضی پاشایی رو می خوندن و ما هم کلی حض می بردیم.جزیره هنگام و کشتی پرتقالی ها رو هم دیدیم.

برا ناهار ساعت 3 شده بود که برگشتیم قشم.شب رفتیم برا خریدن گوشی برا من که تصمیم گرفتیم بریم از قصر موبایل تو درگهان بخریم.دوباره رفتیم اونجا و الان اینجانب صاحب یه گوشی نااااااز و مامانی هستم

روز چهارشنبه هم خرید و لندیکرف برا برگشت و گچین برا خرید و آخر شب هم با خرید ماهی و میگو تو بندر به سمت خونه رفتیم

آخی راستی یکی از بچه های اینجا خان داداش بود.بندری بود.خوبی خان داداش!!!!!!!!

چقدر دلمون برا پست های خنده دارت تنگه.ایشالله هر جا هستی سالم و شاد باشی

شب هم کامی زحمت پاک کردن ماهی و میگو رو کشید و یه شام جانانه داد بهمون و روز بعد که پنجشنبه بود بازم رفتیم خرید و ساعت 12 و نیم دل بریدیم و انداختیم تو جاده

نزدیک شهر که شدیم کامران پیشنهاد داد بریم خونه مامان و رفتیم اونجا.هم ما و هم اونا خیلی دلتنگمون بودن .خلاصه تا ده و نیم ای حدودا اونجا بودیم و در آخر بعد 8 روز به خونه ودمون رسیدیم

این بود سرگذشت هفته پیش ما

حالا سعی می کنم از این به بعد به طور مستمر مثل قبلنا بیام و براتون بنویسم

[ ۹۴/۱۱/۰۵ ] [ 15:4 ] [ الهام ]
سلام

من برگشتم

[ ۹۴/۰۷/۱۳ ] [ 14:3 ] [ الهام ]
هلسا نقش اول نماهنگ!!!!!!
خبر خاصی نداشتم که بنویسم جز اینکه دیروز مرخصی بودم

آخه هلسا از عصر شنبه تب کرد و همینطور چشمهاش قرمز شد و عفونی

دیروز رو خونه بودم و کنار هلسا

خیلی سخت گذشت که تو خونه باشی و حال و حوصله هیچ کاری رو هم نداشته باشی.به شدت هم پا درد و سر درد بودم

تنها کاری که به زور انجام دادم جدا کردن پرده ها و ریختنشون تو ماشین بود.آخر شبم اتوشون زدم و وصلشون کرد کامران

امروز هم برا اینکه از این حال و هوا در بیام اومدم اداره.البته دیروز از مهد هلسا زنگ زدن و دلیل اینکه هلسا نرفته رو پرسیدن و قرار شد اگه بهتر بود ببرمش.آخه جمعه دوم اسفند جشن نماز دارن و نماهنگ باید اجرا کنن که هلسا نقش اول نماهنگ رو داره و باید حتما سر تمرین می بود.از یه ماه قبل نامه دادن که تا اونجا که امکان داره غیبت نکنه هلسا و سر موقع تو مهد حاضر بشه.حتی یکی دو باری هم که زودتر از یک رفتم دنبالش پشت در موندم تا تمرینش تموم بشه بعد بردمش

خلاصه اینکه این جشن تموم بشه دوباره جشن عید نوروز دارن که ۱۴ اسفنده و قراره هلسا تو نماهنگ اون روز هم نقش سیب سفره هفت سین رو بازی کنه.سیب سرخ.از الان نامه دادن که براش لباس مجلسی هم رنگ سیب پیدا کنم

فعلا کارمون در اومده

امروز هم نامه دادن که برا جمعه باید بلوز سفید یقه اسکی همراه با دامن سورمه ای و ساپورت سفید و جوراب لب تور سفید و کفش مجلسی با موهای آراسته

فردا باید برم این اقلام رو تهیه کنم

فردا نوبت دکتر داریم البته به قول کامران(یعنی با دکتر صانعی استاد پروژه نوبت داریم)

فردا که بگذره دوباره باید بکوب بچسبیم به پروژه.برا فردا خیلی استرس دارم.آخه یک ماهی میشه که نرفتیم پهلو استاد و فردا حتما یه چیزی بهمون می گه .منم که اعصابم توپپپپپپپپپپپ سری نا امید می شم از زندگی!!!!

خلاصه که هنوز چشمای ناز هلسا قرمزه و هر بار که به صورتش نگاه می کنم دلم آتیش می گیره

آموکسی سیلین رو به خاطر تب و تک سرفه هاش دیروز شروع کردم ولی دیدم رو به بهبوده و قطعش کردم

الان فقط شبها با پماد ضد عفونت و قطره ضد حساسیت چشاش رو درمون می کنم

خدا کنه به خیر بگذره .اگه فردا هم ادامه داشت می برمش دکتر

اینم از حال و هوای امروزم

کاش جور بشه هفته دیگه بریم بندر.برا قشم که جا نبود ببینیم میشه برا بندر جا گرفت

یک سال و نیمه که از در شهر بیرون نرفتیم

 

[ ۹۲/۱۱/۲۸ ] [ 13:43 ] [ الهام ]
کارهای انجام شده
روز دوشنبه رفتم به سمت تعویض گواهینامه رانندگی.آخه ده سال گذشته بود و در حال ابطال.یه سری تشکیل پرونده دادم.هم مال خودم بود و هم مال کامران

بعد از اون رفتیم عصر برا تعیین نمره چشم برا همون گواهینامه

اینقدر خندیدیم که نگو

من و کامران و هلسا با هم بودیم.اول اینکه هلسا کلی می ترسید.فکر می کرد آوردیم که دندونهاش رو بکشیم.آخه دفعه قبل اگه یادتون باشه بردم دندونهای شیریش رو کشیدم بهش دروغ گفته بودم و گفتم که می خوام لنزهامو عوض کنم

الان هم بچه ام فکر می کرد دروغ می گیم

بعد که تو مطب رفتیم ۵ نفر ۵ نفر می فرستادن تو.پزشک پلیس راهنمایی بود و کارش همین بود.خیلی خوش اخلاق و مهربون و بر خلاف تصورم جوان بود

اول همه رو وایسوند بغل دیوار و گفت با پاشنه برید و با پنجه برگردین.هلسا یه بازی تو مهد دارن که شعرش می گه :پاشنه    پنجه  ژاشنه    پنجه     حالا بچرخون   حالا برقصون

تا گفت پاشنه و پنجه هلسا از خنده مرده بود.همینطور من و کامران

بعد یکی بود که قیافه اش داد می زد معتاده .وقتی داشت چشاش رو معاینه می کرد و واس چپ و راست بگه نمی گفتشون.دکتره رو کرد به ما و گفت:بهتر نبود اول می کشید(منظورش ت ر ی ا ک) بعد میومد؟؟؟؟(یعنی منفجر شده بودیم)

بعد که نوبت من شد کیف دستی دستم بود گفت دست راستت رو بذار رو چشت.بعد که گفت دستتو عوض کن من همینطور که کیف دور دستم بود همون دست رو گذاشتم رو چشمم.دکتر رو به همه گفت:این خانوما جون به جونشون کنی کیفشون رو از خودشون جدا نمی کنن.خیلی با نمک بود دکترش

بعد که خیلی اشتباه جواب دادم اون ریزه میزه ها رو گفت:سعی کنین لنزهاتون رو عوض کنین

(جالبه از بس تو درس قابتی شدم اونجا هم فکر می کردم با اینکه چشمم نمی بیمنه می باید جواب بدم تا نمره ازم کم نشه تند تند الکی می گفتم راست چپ   بالا پایین   بعد که برا کامران تعریف کردم نیم ساعت می خندید)

هلسا از مطب که اومدیم بیرون همش می گفت:مامان چرا اشتباه جواب می دادی.

از خنده مرده بودم.گفتم مامان تازه لنز تو چشمام بود وگرنه دکتر رو هم نمی دیدم

دیروز هم که به یمن ۲۲ بهمن تعطیل بودیم اتاق هلسا رو تکوندیم و تغییر دکور دادیم.فریزر رو کامران برام کشوهاش رو درست کرد و همچنین ماشین لباسشویی

یعنی من شوهر که ندارم یه تیکه طلاس!!!!!!

ماشین لباسشویی یه چند ماهیه که موقع شستن برنامه اش قاط می زد و دیگه کلیدش شروع به چرخیدن می کرد و خاموش نمی شد.با دست هم که خاموشش می کردم قفل کودکش فعال بود و اجازه خروج لباس نمی داد.مارک خوبی ام هست هاااا.ایندزیت هست که جهازم بوده.هم با وایتکس و هم با هاله هم برنامه داره و لباس می شوره.

دیگه اینقدر باید خاموش و روشنش می کردم که ریست می کرد و آیا حالا بازم قاط می زد و یا خوب.با کلی سلام و صلوات یه دور لباس می شست

کامران دیروز از ساعت ۴ ماشین رو باز کرد و ساعت ۹ و نیم ماشین سالم سالم تحویل خانوم خونه داده شد.مرسی کامران عزیزم.ممممممممممممممممممممممممممنوننننننننننننننننننم

از خونه تکونی هم یه سری وسایل زاید دور ریختم و یه سری هم که سمساری باید بیاد

خواهرم روز دوشنبه زنگ زد و شماره یه سمساری خوب رو داد.کامران باهاش تماس گرفت.قراتره عصری ساعت سه بهش زنگ بزنیم و آدرس بدیم تا بیاد.

خولاصه اینم از این کارهایی که تا امروز انجام شده

من دیگه کاری برام نمونده جز آشپزخونه.البته سرویس ها هم هست که نیمه دوم اسفند اسیدکاریشون می کنم

احتمالا آشپزخونه هم ظرف امروز و فردا تمومش کنم

امروز هم رفتم مابقی کارهای گواهینامه رو انجام دادم که واسه خاطر اینکه رانندگی با لنز طبی هست منو تا پلیس راهنمایی رانندگی کشوندن.اونجا هم یه خانمه که ستوانیکم بود خعلی باحال بود

همش نگاه می کرد به ارباب رجوع ها و با حالت داش واری می گفت:غصه مصه نخورین الان همه تون رو ردیف می کنم

منم تو دلم می گفتم:ای ول به آبجی.ای ول

اینم از این روزا.خدا رو شکر خیلی انرژی دارم و روحیه ام عاله

کلی با درس فاصله گرفتم و این حالمو خیلی خوب کرده ولی اید که از آخر هفته بچسبیم به پروژه

این پنجشنبه اولین پنجشنبه ایه که کلاس و امتحان نداریم و کل روزش مال ماس

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

[ ۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 12:9 ] [ الهام ]
روزهای پایانی بهمن
سلام دوستای عزیزم

ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم

امتحانم شکر خدا تموم شد و فکر می کردم که ۱۹.۸ می برم که امروز استاد سورپرایز کرد و نمره ۱۸.۵ بهم داد.حالا یه اس براش فرستادم شاید تجدید نظری بکنه و ۱۹ بده.مهم نیست دیگه

روز چهارشنبه قبل امتحان استرسم شروع شد و منجر به سر درد شدید توام با تهوع و قلب درد شد

روز پنجشنبه ساعت سه و نیم عصر امتحان داشتیم و ناهارز خونه مامان بودیم.از شدت استرس میخکوب بودم به مبل.برا سر دردم مامان بخور آویشن داد که در کمال تعجب بعد ۱۰ دقیقه آثاری از اون درد نموند!!!!!!!

رفتیم سر جلسه و ساعت ۴ و چهل دقیقه برگه مون رو دادیم.درد قلبم هم کم شد.ولی سر جلسه به وضوح دست ها و پاهام می لرزید.یکی از بچه ها کیک خامه آورده بود.تو دهنم که می ذاشتم از شدت لرزش دست خودم می ترسیدم

بعد امتحان باز رفتیم خونه مامان و یه ساعتی نشستیم و بعد زدیم به خرید .ساعت ۸ برگشتیم خونه

خونه که رسیدیم میوه خیار خوردم و با چایی ام هم عسل موم دار

بعد آیدین جونم (از دوستای وب)زنگ زد و با هم کلی حرف زدیم و خیلی روحیه گرفتم

بعد از نیم ساعتی درد شدیدی تو قفسه سینه و شکمم گرفت که دلیلش رو استرس های پیاپی دیدم ولی به حدی می رسیدم که دیگه نایی نداشتم از درد.کامران به فکرش رسید که چون خیار با عسل خوردم اینگونه شده.و می گفت:ضرب المثله که می گه عسل و خیار....کفن و بیار

خلاصه که حق با اون بود.کیسه آبگرم گذاشتم و یه لیوان زنجبیل و آب جوش خوردم و تا نیم ساعتی بعدش آروم بودم

روز جمعه هم خونه تکونی رو شروع کردیم از انباری کوچولویی که داریم و تا ۱ کار کردیم.بعد لباس پوشیدیم و رفتیم رستوران و جای سرمه و همه دوستان خالی چلو کبابی بر بدن زدیم و بعد رفتیم به سمت صاحب الزمون(اسم جا افتاده بهشت زهرای شهرمون)

رفتیم سر قبر علی کوچولو و پدر شوهرم و بعد اون هم کوه نوردی

تا ساعت سه و نیم اونجا بودیم

داشتیم می رفتیم که به مامان کامران سر بزنیم که کامران چون می خواست حال و هوامون عوض بشه زنگ زد بهشون و گفت هر چی می خواهین ازمون پذیرایی کنین بردارین و با هم بریم بیرون

رفتیم دنبال اونا و خواهر کامران گفت که امروز سالگرد باباس و می تونی ما رو ببری صاحب الزمون و اینجوری شد که روغن جوشی های مادر شوهر رو برداشتیم و کیک هم سر راه گرفتیم و رفتیم برای بار دوم سر مزارو بعد از اون هم به سمت تونل برفی نزدیک شهر

وقتی رسیدیم اونجا همه داشتن اسکی روی برف می کردن و بعضا آتیش روشن کرده بودن.بعضی ها هم با ماشین تو برف ها سر سره بازی می کردن

کلی اونجا برف بازی کردیم و گلوله به سمت هم پرت کردیم

اینقدر به کامران گلوله زدم و می گفتم به خاطر تموم تقلب هایی که تو جلسات امتحان بهم نمی رسوندی.خخخخخخخ

دیگه حسابی یخ زدیم پریدیم تو ماشین و برگشتیم تو شهر

مامانش رذو رسوندیم و خودمون هم برگشتیم.ساعت ۸ بود

بدو بدو هلسا رو حوم کردم و لباس تو ماشین ریختم و .....

دیروز هم بعد از ظهر اتاق خواب رو با کامران ریختیم بیرون و کل فرش رو شامپو فرش زدیم و بعد دوباره تخت خواب رو سر هم کردیم و چیدمان رو تغییر دادیم

خیلی خیلی از همین تریبون از همسر مهربونم تشکر می کنم.خیلی به فکر بهبود روحیه منه و همه کاری رو در این راستا انجام میده

دیروز اینقدر کمک داد و همینطور روز جمعه که من واقعا احساس می کردم بهترین دوستمه که داره باهام همکاری می کنه و همینطور هم هست

خیلی این روزا روحیه ام شاده.حتی با اینکه نمره ام اونچه که انتظار داشتم نشد ولی اصلا برام مهم نیست

چونکه بهترین ها رو در کنارم دارم و زمستون سردمون تبدیل به روزهای گرم بهاری می شه در کنارشون

الان برف داره با شدت می باره و من شااااااااااااااکر اینهمه لطف خدا

سعی داریم تا آخر هفته خونه تکونی رو تموم کنیم و بچسبیم به پروژه.برا اوایل اسفند هم برنامه رفتن به قشم رو در حال ردیف کردنیم

امیدوارم زندگی شما دوستای عزیزم هم غرق در شادی و صفا باشه

از بابت دعای همه تون هم ممنونم

روزگارتون سبزززززززززززززززز

 

[ ۹۲/۱۱/۲۰ ] [ 9:53 ] [ الهام ]
خدایا شکرت
اومدم اومدم نزنید به خدا چشم......دیگه زود به زود آپ می کنم

سلام

صبح سرد زمستونی تون به خیر و شادی

امتحان پنجشنبه رو عالللللللی دادم و یه ۳۰ درصد دیگه اش همین هفته پنجشنبه اس و بازم التماس دعا دارم

از دعاهای قشنگ و خوبتون هم ممنون که کمکم کرد و نه آنچنان استرسی داشتم و نه سوال ها برا نا آشنا بود . همین باعث شد که امتحان آخرین درس دوران ارشد هم برام عالی تموم بشه.آخه این ترم فقط همین درس رو دارم و پایان نامه

روز پنجشنبه و جمعه چون بعد امتحان بود تقریبا به خودم استراحت دادم و به غیر از کار خونه کار خاصی نکردم

عصر جمعه کامران پرواز داشت تهران و من و هلسا توافق کردیم و رفتیم خونه مامان جون و بابا جون و واقعا خیلی خیلی خوش گذشت هم به من و هم به هلسا

دیروز ظهر هم بعد کار رفتیم اونجا و تا ساعت ۵ اونجا بودیم و خیییییییییییییییییییلی خوش گذشت

از خدای بزرگ شاکرم که بهترین پدر و مادر دنیا رو بهم داده.عمرشون جاودانه...سایه شون بالا سر ما و خونواده هامون

بعد از اونجا اومدیم خونه و من مشغول اپیلیدی بدن و هلسا هم از بس خسته بود خواب رفت

از ساعت ۶ خواب رفت تا امروز صبح ساعت ۷!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو شکر راننده اداره رفته بود فرودگاه وگرنه من نمی تونستم با وجود هلسا و خواب طولانی اش از جام جم بخورم

کامران شکر خدا به سلامتی رسید و خونه مون دیگر بار صفای وجودش رو گرفت

شام درست کردم و بفرمایید شام رو هم دیدیم و خوابیدیم

پس دیروز هم نه درس خوندم و نه پروژه

ولی از عصری به طور جدی شروع می کنیم ان شا الله

دیشب کامران که رسید دیدم سرش سفیده.تا اومدم ببینم چی شده گفت برف شدیدی شروع به باریدن کرده.گفت هواپیما که نشست تازه شروع به بارش کرد و خدا رو شکر قبلش خبری نبود وگرنه پرواز کنسل می شد.خلاصه که صابون به دلم زدم که فردا بازم بخاطر بارش برف تعطیل میشه ولی نه!!!!!!!!!!!

بعد یه ساعت خبری از برف نبود

امروز که می اومدیم اداره فقط یه جاهایی یه لایه نازک از برف بود ولی سرما شدید بود

خوب دیگه خبر خاصی نیست

برم وبلاگهاتون رو بخونم هر چند دیروز کل وقتم رو داشتم وبلاگهاتون رو می خوندم آخه ۴ یا ۵ روزی می شد که نیومده بودم نت

همه تون رو به خدا می سپارم

شاد و سر زنده باشین

[ ۹۲/۱۱/۱۳ ] [ 8:16 ] [ الهام ]
بی خبری
سلام به همه دوستایی که در نبودم جویای حالمم

خدا رو شکر خوبیم و مشغول زندگی

آخر این هفته امتحان ۵۰ درصدی تئوری داریم و هفته آینده امتحان ۳۰ درصدی اش رو

برا همین شاید تنها پست این هفته ام همین باشه .

دیروز هم ماموریت بودم و احتمالا دو روز سه شنبه و چهارشنبه رو هم مرخصی می گیریم برا امتحان

پنجشنبه هم که گذشت خونه دوستمون دعوت بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت.تا ساعت ۲ نصفه شب گفتیم و خندیدیمو از وجودشون انرژی گرفتیم

دیگه همین.خبر خاصی یادم نمیاد

به امید شادی و موفقیت یکایکتون

برا ما هم دعا کنید

[ ۹۲/۱۱/۰۶ ] [ 8:12 ] [ الهام ]
عکس تولد+آدم برفی

در ادامه با رمز قبلی


ادامه مطلب
[ ۹۲/۱۰/۲۷ ] [ 10:44 ] [ الهام ]
شش سالگی ات ستاره باران

بیست و پنجم دی روز نزول تک ستاره زندگی ام

 شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

هلسا جان

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

زیباترین و بزرگترین هدیه آسمونی که با نفس هاش گرمی به زندگیمان بخشید و با خنده هاش ما رو به اوج خوشبختی رسوند

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

نازنین دخترم شش سالگی ات مبارک

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا


پی نوشت: تنها یه کیک تولد کوچولو و یه جشن کوچیک برا تولد تو تونست هر سه مون رو شاد کنه و شاکر خدا

ان شا الله عید نوروز با اومدن خاله اکرم جشن رسمی رو می گیریم.عکس ها متعاقبا به پیوست ارسال می گردد

از تموم عزیزانی هم که تا این لحظه تبریک گفتن کمال تشکر دارم.همه تون رو دوست دارم و عاشقتونم

[ ۹۲/۱۰/۲۵ ] [ 9:2 ] [ الهام ]
برف زدگی!!!!
سلام و صبح زیبای شنبه تون به خیر

ان شا الله یه شروع زیبا و خوب و سرشار از موفقیت توام با آرامش برا یکایکتون باشه

ما هم شکر خدا خوبیم

از عصر چهارشنبه که تعطیل شد با وجود اومدن مامان خونه مون رنگ و بویی تازه گرفت و کلی روحیه مون عوض شد

هلسا هم که دیگه نگو از بس خوشحالی و شادی و بازی کرده این چند روز امروز رو با انرژی به پیش دبستانی رفت

فردا هم یه سر باید بریم دانشگاه

راستی اداره مون برا خاطر شدت برف روز سه شنبه تعطیل شد و تونستیم تو این فرصت بدست اومده پروپوزالمون رو تنظیم کنیم و برا استاد ایمیل کنیم.ان شا الله که مقبول افتد

هنوز برف ها آب نشده و خیابون ها و مخصوصا کوچه ها پر برفه

روز چهارشنبه که از اداره رفتیم دنبال مامان و هلسا تصمیم به ساخت آدم برفی گرفتیم

دم در پارکینگ وسایل رو گذاشتیم و پریدیم تو برف ها و چهار تایی مون با کمک هم یه آدم برفی درست کردیم.من دستکش دستم نبود و حسابی هم مایه گذاشتم برا جمع کردن برف و ساخت سر آدم برفی .دستام و انگشت هام از خود بی خود بود و بی حس

وقتی که بالا رفتیم یه دفعه ریتم قلبم به شدت کند شد و درد محکمی تو قفسه سینه ام پیچید.دست هام که دیگه نگو از درد و بی خودی

نهار هم نخورده بوم و ساعت ۴ و نیم بود و افت فشار هم مازاد بر اون.اینقدر حجالم بد بود که یه لحظه مرگ رو جلو چشام دیدم

نهار که دو قاشق از گلوم پایین رفت بهتر شدم ولی کرختی دستها و درد قفغسه سینه و دست تا شب که هیچ تا اواخر روز بعد هم باهام بود

اینم از اثرات برف زدگی!!!!!!!!!!!

روز خوبی و روزهای خوبتری براتون آرزو می کنم

 

[ ۹۲/۱۰/۲۱ ] [ 8:18 ] [ الهام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من الهام 29 ساله .مامان هلسا ...کودک نازنینم......(سال 1389)
.........
یه صبح سرد زمستون( دی ماه 86) : خدا تن یکی از فرشته‏های کوچولوش پالتویی از نور پوشوند. بوسه‏ای از گونه صورتیش گرفت و ... یهو فوتش کرد پایین. و من ... مبهوت از این همه حس ناشناخته درون سینه تپنده‏ام نام این فرشته کوچولو رو گذاشتم ... هلسا....
امکانات وب